| ـــ فرهاد ـــ |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
خوب، دوباره تصمیم گرفتم بعد از مدتها شروع کنم به نوشتن تو این وبلاگ قدیمی :-)
امروز خیلی هوا سرده، بذار دما رو چک کنم، آره! ۱ درجه بالای صفر! و همه جا هم ابری و دل گیر.. چیزی به ذهنم نمیرسه که بخوام بنویسم الان. جز اینکه خسته ام، و بی حوصله و بی طاقت! که البته فکر نکنم چیز جدیدی باشه. تا جایی که یادمه همینجور بودم همیشه، به دلایل مختلف.
از صبح نشستم به اخبار خوندن و جز نگرانی و حسرت چیزی دستگیرم نشد. کلی کار نکرده روی زمین دارم که نمیدونم کی و از کجا باید شروع کنم!
جز هوای سرد بیرون، دور بودن همسر بانو هم مزید بر علت شده و خونه رو سردتر و دلگیرتر کرده.
زمان هم به هیچ شکلی نمیگذره. فکر کنم بهترین کار بیرون رفتن و قدم زدن باشه. شاید به گذشته زمان کمک کنه تا ساعت ۴ بشه و خونه دوباره روشن و گرم...
پس زنده باد ساعت ۴ بعد از ظهر شنبه سرد اینجا
| لینک |
آخ خدا جون ... خسته شدم!
کی میاد پس؟ کی میشه فردا بشه؟! فردا هم تموم بشه و من به این انتظار لعنتی خاتمه بدم؟!
همیشه معتقد بودم که زمان یک چیز نسبیه و فکر میکردم میشه اون رو به سیطره خودت در بیاری؛ کم و زیادش کنی و بر زینش سوار بشی.
بارها این رو امتحان کرده بودم و خیلی وقتها هم تو این بازی موفق بودم... اما عجیبه که درست در لحظه ای که به این مهارت احتیاج داری و برات حیاتیه؛ یک دفعه قدرتت ناپدید میشه و تواناییت بخار میشه.
از الان کمی بیشتر از 36 ساعت مونده به رسیدن به ساحل آرامش .... وقتی برمیگردم و به روزها و شبهای گذشته نگاه میکنم حس عجیبی به من دست میده. گاهی غرور و شعف و گاهی غم و افسردگی ... و بیشتر مواقع حیرت و تعجب!
خیلی وقتها باورم نمیشه که این من بودم! چه اشتباهها! چه حماقتها! و چقدر تلاش واسه بهتر بودن و کاملتر بودن....
از وقتی بچه بودم و تابستوها تو اتوبان تهران میزدیم به جاده و مسافرت؛ خوب یادمه که ساعتها دماغم رو به شیششه ماشین میچسبوندم و خیره میشدم به ماشینها. تو ذهنم آدمها مثل ماشینهایی میومدن که با ما همسفر میشدن تو بخشی از مسیر زندگی و یه دفعه تغیر مسیر میدادن و تمام!
گاهی البته عقب جلو میافتادن و باز هم میدیدم همدیگه رو ولی خیلی وقتها مسیرها از هم جدا میشد و ...
آخ خدا! من چقدر آدمهای مختلف تو زندگیم دیدم؟ دوست خوبی بودم واسشون؟ چندتاشون هنوز گاهی به من فکر میکنن؟ نمیدونم! اما اینو میدونم که همه سعیمو کردم که واسه آدمهایی که همراه من میشن تو جاده زندگی (حتی واسه یه زمان کوتاه) دوست خوبی باشم و اون چیزی که لازمه دوستیمون بوده رو به بهترین شکل بهشون بدم...
یاد بگیرم و یاد بدم ... سعی کنم بهتر بشم ... کاملتر بشم ...
نمیدونم چقدر موفق بودم اما ... من به پایان این جاده نزدیکم ... 36 ساعت دیگه سر پیچ بعدی از این جاده خارج میشم و وارد یه مسیر دیگه میشم.
اما این دفعه یه کم فرق داره ... من دیگه تنها نیستم. همسفرم هم ماشینی نیست که کنارم تند و کند بیاد... همسفرم کنار دستمه و تو ماشین من.
خدا جون! چی بگم آخه؟!
ممنونم. فقط میتونم همینو بگم!
خداحافظ روزهای کودکی ... خداحافظ سرزمین بکر کشف و رویا ... خداحافظ سرکشی نوجوانی و خداحافظ تنهایی بلوغ و جوانی...
و سلام بر تو ای زندگی جدید...
یه فصل دیگه هم از این دفتر با این چند سطر تمام شد...
" آهسته برانید!
انتهای اتوبان تجرد؛ گردش به راست... جاده زندگی!!"
| لینک |
و برای ساعتها و دقایقی را که به انتظار لحظه ورودش میشمارم:
"ز در درآ و شبستان ما منور کن هوای مجلس روحانیان معطر کن
اگر فقیه نصیحت کند که عشق مباز پیالهای بدهش گو دماغ را تر کن
به چشم و ابروی جانان سپردهام دل و جان بیا بیا و تماشای طاق و منظر کن
ستاره شب هجران نمیفشاند نور به بام قصر برآ و چراغ مه برکن
بگو به خازن جنت که خاک این مجلس به تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن
از این مزوجه و خرقه نیک در تنگم به یک کرشمه صوفی وشم قلندر کن
چو شاهدان چمن زیردست حسن تواند کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن
فضول نفس حکایت بسی کند ساقی تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن
حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال بیا و خرگه خورشید را منور کن
طمع به قند وصال تو حد ما نبود حوالتم به لب لعل همچو شکر کن
لب پیاله ببوس آنگهی به مستان ده بدین دقیقه دماغ معاشران تر کن
پس از ملازمت عیش و عشق مه رویان ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن"
| لینک |
گویند کسان بهشت با حور خوش است
من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل شنیدن از دور خوش است!
| لینک |
زندگى آن چیزى است که براى تو اتفاق میافتد، در حالى که تو سرگرم برنامهریزیهاى دیگرى هستى.
جان لنون
| لینک |
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم. همان یک لحظه اول ، که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ، جهان را با همه زیبایی و زشتی ، بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم. عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ، نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پیمانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین زمین و آسمان را واژگون ، مستانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . نه طاعت می پذیرفتم ، نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ، پاره پاره در کف زاهد نمایان ، سبحۀ، صد دانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ، هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ، آواره و ، دیوانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ، سراپای وجود بی وفا معشوق را ، پروانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم . بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ، تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ، گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ! اگر من جای او بودم. که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ، بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ، در این دنیای پر افسانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ! چرا من جای او باشم . همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،! و گر نه من بجای او چو بودم ، یکنفس کی عادلانه سازشی ، با جاهل و فرزانه میکردم . عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد! "رحیم معینی"
| لینک |
خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود
ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی
آنچه در مذهب اصحاب طریقت نبود
خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق
تیره آن دل که در او شمع محبت نبود
دولت از مرغ همایون طلب و سایه او
زانکه با زاغ و زغن شهپر دولت نبود
گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن
شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکی ست
نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود
حافظا علم وادب ورز که در مجلس خاص
هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود
| لینک |
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه...
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه...
هر چی من بهش نصیحت میکنم...که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمیشه!!
میگه یا اسم آدم دل نمیشه... یا اگر شد دیگه عاقل نمیشه!!
چرا از اینمه دل, یک کدوم مثل تو دیوونه زنجیری نیست؟
یک کدوم صبح تا غروب تو کوچه ول نمیشه؟
میگه یک دل مگه از فولاده؟ که تو این دور و زمونه چشماشو هم بذاره؟؟
هیچ چیزی نبینه, یا اگر دید خم به ابروش نیاره؟
میگم آخه بابا جون... اون دل پولادی...
دست کم دنبال کیف خودشه!
دیگه از اشک چشش, زیر پاش گل نمیشه!!
میگه هر سکه میشه قلب بشه...
اما هر چی قلب بشه که دیگه دل نمیشه!!!!
نه دیگه.... نه دیگه....
نه دیگه این واسه ما دل نمیشه...
| لینک |
ندانم مو که سرگردان چرایم
گهی گریان گهی نالان چرایم
همه دردی به دوران یافت درمان
ندونم مو که بی درمان چرایم
| لینک |

